تبليغاتX
عشق و جنون

عشق و جنون


 

می آمد و یک دشت طوفان با خودش داشت

لبخند های مستِ شیطان با خودش داشت

وقتی که می آمد بنای عشق لرزید

آن آتشین پیکر زمستان با خودش داشت

چشمی که هم زیبا و هم بی اعتنا بود

یک مرتع مواج مرجان با خودش داشت

با اینکه او می رفت می آمد سراغم

چون خواب و رویایی که طغیان با خودش داشت

گر می گرفتی  سرد می گشتی   دوباره

ابری ترک می خورد و باران با خودش داشت

نم نم که کمتر میشد و باران که می رفت

کاغذ نمی از خط هذیان با خودش داشت

هذیان همیشه درنبود رعد جاریست

چون برق می آمد و پایان با خودش داشت

"سعید"

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:52 AM توسط سعید نجف زاده |


 

مثل آنروز ، امروز ...

من پر از وسوسه‌ي خاطره‌ها

مثل آنروزِ زمستان كه تو را

در ميان تن آن برف سپيد

از لب ابر كبود

در دل دشت سراپا نم و دود

از براي دل بیچاره ی خود  ساختمت

خواندمت: بوسه‌ي ابر

كه مث بوسه‌ي ابري در باد

و سراسر طغیان

من پر از بازي آغوش زمين

كه تو را

بعد بي خودشدگي

غرق يك لحظه‌ي خود گم شدگي

بفشارم در خویش

و در آرامش خيس دو نگاه

مست روياي تو هستي بشوم

بشوم باد و تو ابر

بشوم باعث باران

 بشوم ذات تگرگ

و فراموش كنم مرگم را

لحظه‌ي درك تو رفتي ديگر

لحظه‌ي درك منم بي بودت

در سكوتي كه پر از شايد و اماها بود

شايد امروز آنروز ... شايد آنروز امروز ...

 

۲۴/۱۲/۱۳۸۶

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 3:20 PM توسط سعید نجف زاده |


اینجا برای چندمین بار از نوشته تهی شد .

شاید اینجوری زیباتر باشه اگه بگم :

 عشق و جنون از نوشته های تهی تهی میشود ولی...

 شاید برای آخرین مرتبه . شاید تا ثبات ...

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 1:12 AM توسط سعید نجف زاده |



 



Design by : Night Skin